دراین روزهای بد!
که جانیان کوچک بزرگتر شده اند
و دلالان خدا، دارایان مطلق هستی و نیستی...
دراین روزهای بد!
که آدمهای بزرگ کوچکتر شده اند
و سازندگان دنیا، محتاج در روَیای دنیای مستی...
دراین روزهای بد!
که شبهای مهتابی زیباتر شده اند
و ستاره ها بیدار، برفراز زورگویان در خواب پستی...
دراین روزهای بد!
که دلم برایت خیلی تنگ شده است
تومهربان، سخنی بگو توای عصمت دنیای هستی...
عقاید ما در هجدهسالگی تپههایی هستند که از فراز آنها نگاه میکنیم؛
در چهل سالگی غارهایی هستند که درونشان مخفی میشویم.
هيچكس از تو ...آنسان كه تو بودي، آنسان كه تو هستي،سخن نگفت... آوايت را به زمزمهي نسيم، بر گيسوان جنگل روياها پيوندي از شكوفه بر زدند...
در برج عاج خلسه هاي شبانگاهي و در معابد تزويز،
خداي گونه، همراه سوره هاي ستايش،ترا بسجده نشستند.
يادوارده ات را با نماد هزار رنگ هوس هاشان
در دمدماي مستي و ميدانك حقير نگاه هاشان
بر فرشي از نسيه نشان بهشت دروغين، كشيدند...
اما دريغ!
هيچكس از تو ...آنسان كه تو نيمهي غرور جهاني،سخن نگفت... آري كسي نگفت،كه تو نيز ارمغان و اسير زمانهاي!
و وارث نيمهاي از هستي، نيمهاي از مستي و نيمهاي از پستي...
(بمناسبت روز جهانی زن March/08)
آهای آيندگان، شما که از دل توفانی بيرون می جهيد که ما را بلعيده است.
وقتی از ضعف های ما حرف می زنيد يادتان باشد که از زمانه سخت ما هم چيزی بگوييد.
به ياد آوريد که ما بيش از کفشهامان کشور عوض کرديم
و ميدانهای جنگ طبقاتی را با يأس پشت سر گذاشتيم، آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود.
اين را خوب می دانيم:
حتی نفرت از حقارت نيز آدم را سنگدل می کند.
حتی خشم بر نابرابری هم صدا را خشن می کند.
آخ، ما که خواستيم زمين را برای مهربانی مهيا کنيم خود نتوانستيم مهربان باشيم.
اما شما وقتی به روزی رسيديد که انسان ياور انسان بود درباره ما با رأفت داوری کنيد!
از شعرهای معروف برتولت برشت

هر چه می خواهم غمت را در سینه پنهان کنم سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن...

دلم برای باغچه می سوزد
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم...

پرنده فقط یک پرنده بود
پرنده گفت : " چه بویی ، چه آفتابی ، آه بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت . "
پرنده از ایوان پرید ، مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود ، پرنده فکر نمیکرد ،پرنده روزنامه نمیخواند پرنده قرض نداشت پرنده آدمها را نمیشناخت... پرنده روی هوا و بر فراز چراغ های خطر در ارتفاع بی خبری میپرید
و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه میکرد
پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود ...
