من خواهم آمد...
و سرزمین عشق را با همه مسافرها تقسیم خواهم کرد
من مسیر تکامل سلولهای بنیادی به انسانیت را میدانم
من عروس هر خزانم... پر از عشقهای کوتاه و تحملهای طولانی
من آبستن سرما و برف ...من پر از بهانه ام...من شبیه توام...من توی آینه ام.
من از سر امید بوی بهاران میدهم... در صدایم رقص نور... آهنگ رویا می وزم
من پر از ترانه های رنگ پریده گندمم... بر سنگفرش این خیابانهای جنگ زده
من امروز سیب سرخ حوا...آخرین وسوسه های ماندنمان را می چینم
من خواهم آمد...
و خودم را... و تو را... و همه را تقسیم خواهم کرد
من برق چشمان مادرم خواهم شد... در این روزهای تنهایی
من شبیه رویاهای تو خواهم شد و اشکهایت را جمع خواهم کرد
من خار نخواهم شد... و به دیوار عادت نخواهم کرد
من هرگز فرصت دوست داشتن را از دست نخواهم داد
من دریچه ای به باغ آرزو خواهم داد... و تشنگی را به دریا خواهم برد
من با نگاه شاپرک و با پری از برگ یاس، خودم را به آسمان تحمیل خواهم کرد
من مملوس ترین واژه شب خواهم شد... در این وسعت تنهایی
من پنچره های خیالم را بر روی تو باز خواهم کرد... تا تو حس کنی... بودنم را در حجم ساعتها
من در تو شادمانه غرق خواهم شد و از خاطر آغوشت در تمام چهارراهها خواهم نوشت
من هم آغوش برگ و باد و خاک خواهم شد... و نفسی تازه به ششهای زمین خواهم داد
من خواهم آمد...
ولی نه تا یکسال دیگر...
+
نوشته شده در ساعت 1 قبل از ظهر توسط پرواز
|
آه دستان من آبستن شده اند
گل سرخ دستانش با دستان من خوابید
بخدا راست میگویم مثل بید مجنون می لرزیدند
مثل یک پرچم مثل گیسوی خوشبخت فروغ در باد
ای آدمهای بی تجربه یائسه، ای پنجره های کور
سخن از پیوند دو خورشید در نهانگاه رازپرور شب
سخن از گناه دو نگاه شرمناک بر رخش نور ماه هست
خوش غافلید، من هنوز یائسه نشده ام، بخدا راست میگویم...
+
نوشته شده در ساعت 2 قبل از ظهر توسط پرواز
|
حافظان نظم عمومی!انسانهایی حریص که وجدانهای خود را با پرحرفی در خواب فرو برده اند و در دنیای خود که خاص خیالبافیها و تمایلات شخصی است زیست می کنند.حتی دو نفر بین این انسانها نیست که بتواند در یک نقطه با هم توافق کنند. در خلاً زندگی بحالت تعلیق مانده اند. هیچ چیز از دنیای واقعی که در آن زندگی می کنند نمی دانند و فکرشان حقیقت را جز بصورت پدیده نادرست ذهنی نمی بیند.این انسانها علاقه ای دیوانه وار برای ساختن یک دنیا برای خود دارند، پر از پری،میوه و لذت...
برای توجیه جهان به وجدان و عقیده شخصی خویش برمی گردنند و دنیا را از روی خود و نه خود را از روی دنیا توجیه می کنند. در رفتار خویش همواره توجیه دارند و حتی بد کرده را هنگامی که از آن نتیجه خوب بدست آید عادلانه می دانند. نه نوع انسانی میفهمند و نه از جهان سر درمی آورند ولی خود را از باقی بشریت برتر می پندارند و هیچ چیز جز کار خویش نمی شناسند.
اینها حق تقسیم نان را برای خود قایل می شوند ولی برای تهیه نان با دستهایشان کار نمی کنند.
مردمانی پوشالی و متظاهر با خوی و خلق ظریف اشرافی که خود را حاکم بر سرنوشت تمام اجتماع بطور کامل می دانند ومقصد آنان جز لخت کردن یتیمان و بیوه زنان نیست. در سخنرانی هایشان به خدای صلح متوسل می شوند و خشونتهای میدان مشت زنی را نکوهش می کنند ولی در عین حال برای منافع مادیشان گلوله و تفنگ پخش می کنند و با قاچاقچیان مواد مخدر بند و بست دارند. با تهدید کیسه پولشان تا ریشه طبیعت بدویشان خواهد لرزید.مانند انسانهای ماقبل تاریخ میغرند و با دندانهایشان از استخوانهایی که بچنگ آورده اند دفاع می کنند. این انسانها مرا از لحاظ فکری خسته و از نظر اخلاقی و روحی بیزار کرده اند...
این اجتماع لجام گسیخته و غیرعاقلانه فرو خواهد پاشید...
+
نوشته شده در ساعت 1 قبل از ظهر توسط پرواز
|
نه سنگ بودم و نه ابر
نه نواخته دستِ فرشته ای يا شيطانی
من از آغاز هيچ نبودم جز انسان
و نيز نمی خواهم ديگر چيزی باشم جز انسان...
+
نوشته شده در ساعت 12 بعد از ظهر توسط پرواز
|
اتهام جدی!
انسانهای بدوی غارنشین و قبایل وحشی ماشین و افزار کار در اختیار نداشتند و مالک چیزی جز وسایل طبیعی برای تهیه غذا و مایحتاج خویش نبودند. بر اثر گسترش و توسعه افزار تولید، قدرت تولید یک فرد متمدن امروزی شاید هزار بار بیشتر از قدرت تولید انسان وحشی است. یعنی حدوداً پنچ کارگر میتوانند برای هزار نفر از همنوعانشان نان تولید کنند و تنها یک کارگر میتواند برای دویست و پنچاه نفر پارچه ببافد و برای پانصد نفر کفش بدوزد. نتیجه آن است که افراد اجتماع متمدن امروز در صورت داشتن یک دستگاه اداره کننده خوب میتوانند به مراتب راحتتر و مرفه تر از انسانهای قبل از تاریخ زندگی کنند...
برعکس، طبقه سرمایه دار تمدن جدید را مبدل به پیشخوان قصابی کرده است. بالای شصت درصد مردم کره زمین از نداشتن غذای کافی و پناهگاه مناسب و دستمزدی که این دو را تاَمین کند رنج میبرند.آمار کودکان کار دیگر منتشر نمیشود چون حتی مدیران اجتماع را بوحشت انداخته است.این انسانها در رهبری اجتماع و حتی در راهی که برای تعالی و ترقی خویش پیش گرفته اند دچار شکست شده اند.
این یک اتهام جدی است، طبقه سرمایه متهم به سوﺀ اداره اجتماع است و این سوﺀ اداره جنایتی است بخشایش ناپذیر و زاییده خودخواهی...
+
نوشته شده در ساعت 11 بعد از ظهر توسط پرواز
|
+
نوشته شده در ساعت 9 قبل از ظهر توسط پرواز
|
اسکات فیتزجرالد :
عقاید ما در هجدهسالگی تپههایی هستند که از فراز آنها نگاه میکنیم؛
در چهل سالگی غارهایی هستند که درونشان مخفی میشویم.
+
نوشته شده در ساعت 11 قبل از ظهر توسط پرواز
|
هيچكس از تو ...آنسان كه تو بودي، آنسان كه تو هستي،سخن نگفت... آوايت را به زمزمهي نسيم، بر گيسوان جنگل روياها پيوندي از شكوفه بر زدند...
در برج عاج خلسه هاي شبانگاهي و در معابد تزويز،
خداي گونه، همراه سوره هاي ستايش،ترا بسجده نشستند.
يادوارده ات را با نماد هزار رنگ هوس هاشان
در دمدماي مستي و ميدانك حقير نگاه هاشان
بر فرشي از نسيه نشان بهشت دروغين، كشيدند...
اما دريغ!
هيچكس از تو ...آنسان كه تو نيمهي غرور جهاني،سخن نگفت... آري كسي نگفت،كه تو نيز ارمغان و اسير زمانهاي!
و وارث نيمهاي از هستي، نيمهاي از مستي و نيمهاي از پستي...
(بمناسبت روز جهانی زن March/08)
+
نوشته شده در ساعت 3 بعد از ظهر توسط پرواز
|
"با کسانی که پس از ما به دنيا می آيند"
آهای آيندگان، شما که از دل توفانی بيرون می جهيد که ما را بلعيده است.
وقتی از ضعف های ما حرف می زنيد يادتان باشد که از زمانه سخت ما هم چيزی بگوييد.
به ياد آوريد که ما بيش از کفشهامان کشور عوض کرديم
و ميدانهای جنگ طبقاتی را با يأس پشت سر گذاشتيم، آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود.
اين را خوب می دانيم:
حتی نفرت از حقارت نيز آدم را سنگدل می کند.
حتی خشم بر نابرابری هم صدا را خشن می کند.
آخ، ما که خواستيم زمين را برای مهربانی مهيا کنيم خود نتوانستيم مهربان باشيم.
اما شما وقتی به روزی رسيديد که انسان ياور انسان بود درباره ما با رأفت داوری کنيد!
از شعرهای معروف برتولت برشت
+
نوشته شده در ساعت 7 بعد از ظهر توسط پرواز
|
+
نوشته شده در ساعت 5 بعد از ظهر توسط پرواز
|
+
نوشته شده در ساعت 2 بعد از ظهر توسط پرواز
|

هر چه می خواهم غمت را در سینه پنهان کنم سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن...
+
نوشته شده در ساعت 3 بعد از ظهر توسط پرواز
|

دلم برای باغچه می سوزد
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم...
+
نوشته شده در ساعت 6 قبل از ظهر توسط پرواز
|
من خواب دیده ام که کسی می اید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت میشوند و کور شون اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را وقتی که خواب نبودم دیده ام ...
«من دنبال چيزی در درون خودم و در دنيای اطراف خودم هستم - در يک دوره مشخص که از لحاظ زندگی اجتماعی و فکری و آهنگ اين زندگی ، خصوصيات خودش را دارد. راز کار اين است که اين خصوصيات را درک کنيم و بخواهيم اين خصوصيات را وارد شعر کنيم. برای من کلمات خيلی مهم هستند. هر کلمه ای روحيه خاص خودش را دارد، همينطور اشياء. من به سابقهء شعری کلمات و اشياء بی توجه ام. به من چه که تا بحال هيچ شاعر فارسی زبانی مثلا کلمه «انفجار» را در شعرش نياورده است. من از صبح تا شب به هر طرف که نگاه ميکنم می بينم چيزی دارد منفجر می شود. من وقتی شعر بگويم ديگر به خودم که نمی توانم خيانت کنم».
(فروغ )
+
نوشته شده در ساعت 11 قبل از ظهر توسط پرواز
|
تو را من چشم در راهم ...
تو را من چشم در راهم
شباهنگام كه مي گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي
وزان دلخستگانت راست اندهي فراهم ... تو را من چشم در راهم .
شباهنگام ، در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند...
در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام
گرم يادآوري يا نه ، من از يادت نمي كاهم ... تو را من چشم در راهم ...
+
نوشته شده در ساعت 1 بعد از ظهر توسط پرواز
|
+
نوشته شده در ساعت 3 بعد از ظهر توسط پرواز
|
پرنده فقط یک پرنده بود
پرنده گفت : " چه بویی ، چه آفتابی ، آه بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت . "
پرنده از ایوان پرید ، مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود ، پرنده فکر نمیکرد ،پرنده روزنامه نمیخواند پرنده قرض نداشت پرنده آدمها را نمیشناخت... پرنده روی هوا و بر فراز چراغ های خطر در ارتفاع بی خبری میپرید
و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه میکرد
پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود ...
+
نوشته شده در ساعت 9 قبل از ظهر توسط پرواز
|
دراین روزهای بد!
که جانیان کوچک بزرگتر شده اند
و دلالان خدا، دارایان مطلق هستی و نیستی...
دراین روزهای بد!
که آدمهای بزرگ کوچکتر شده اند
و سازندگان دنیا، محتاج در روَیای دنیای مستی...
دراین روزهای بد!
که شبهای مهتابی زیباتر شده اند
و ستاره ها بیدار، برفراز زورگویان در خواب پستی...
دراین روزهای بد!
که دلم برایت خیلی تنگ شده است
تومهربان، سخنی بگو توای عصمت دنیای هستی...
+
نوشته شده در ساعت 0 قبل از ظهر توسط پرواز
|
+
نوشته شده در ساعت 1 بعد از ظهر توسط پرواز
|