تبليغاتX
پربازکن ... پرنده مردنی ست
 

دراین روزهای بد!
که جانیان کوچک بزرگتر شده اند
و دلالان خدا، دارایان مطلق هستی و نیستی...
دراین روزهای بد!
که آدمهای بزرگ کوچکتر شده اند
و سازندگان دنیا، محتاج در روَیای دنیای مستی...
دراین روزهای بد!
که شبهای مهتابی زیباتر شده اند
و ستاره ها بیدار، برفراز زورگویان در خواب پستی...
دراین روزهای بد!
که دلم برایت خیلی تنگ شده است
تومهربان، سخنی بگو توای عصمت دنیای هستی...

+ نوشته شده در ساعت 0 قبل از ظهر توسط پرواز |

نه سنگ بودم و نه ابر
نه نواخته دستِ فرشته‏ ای يا شيطانی‏
من از آغاز هيچ نبودم جز انسان‏
و نيز نمی خواهم ديگر چيزی باشم جز انسان‏...
+ نوشته شده در ساعت 12 بعد از ظهر توسط پرواز |

من خواب دیده ام که کسی می اید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام  و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت میشوند و کور شون  اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را  وقتی که خواب نبودم دیده ام ...

«من دنبال چيزی در درون خودم و در دنيای اطراف خودم هستم - در يک دوره مشخص که از لحاظ زندگی اجتماعی و فکری و آهنگ اين زندگی ، خصوصيات خودش را دارد. راز کار اين است که اين خصوصيات را درک کنيم و بخواهيم اين خصوصيات را وارد شعر کنيم. برای من کلمات خيلی مهم هستند. هر کلمه ای روحيه خاص خودش را دارد، همينطور اشياء. من به سابقهء شعری کلمات و اشياء بی توجه ام. به من چه که تا بحال هيچ شاعر فارسی زبانی مثلا کلمه «انفجار» را در شعرش نياورده است. من از صبح تا شب به هر طرف که نگاه ميکنم می بينم چيزی دارد منفجر می شود. من وقتی شعر بگويم ديگر به خودم که نمی توانم خيانت کنم». (فروغ )

+ نوشته شده در ساعت 11 قبل از ظهر توسط پرواز |

 اسکات فیتزجرالد  :

عقاید ما در هجده‌سالگی تپه‌هایی هستند که از فراز آن‌ها نگاه می‌کنیم؛  

در چهل ‌سالگی غارهایی هستند که درون‌شان مخفی می‌شویم.   

+ نوشته شده در ساعت 11 قبل از ظهر توسط پرواز |

بهاران خجسته باد

Click for Full Size View

+ نوشته شده در ساعت 3 بعد از ظهر توسط پرواز |

هيچكس از تو ...آنسان كه تو بودي، آنسان كه تو هستي،سخن نگفت...                             آوايت را به زمزمه‌ي نسيم، بر گيسوان جنگل روياها پيوندي از شكوفه بر زدند...             

در برج عاج خلسه هاي شبانگاهي و در معابد تزويز،
خداي گونه، همراه سوره هاي ستايش،ترا بسجده نشستند.

يادوارده ات را با نماد هزار رنگ هوس هاشان
در دمدماي مستي و ميدانك حقير نگاه هاشان
بر فرشي از نسيه نشان بهشت دروغين، كشيدند...

اما دريغ!
هيچكس از تو ...آنسان كه تو نيمه‌ي غرور جهاني،سخن نگفت...                                       
آري كسي نگفت،كه تو نيز ارمغان و اسير زمانه‌اي!
و وارث نيمه‌اي از هستي، نيمه‌اي از مستي و نيمه‌اي از پستي...
 

(بمناسبت روز جهانی زن March/08)                                                                                                                                                                                                                                                                                                       

+ نوشته شده در ساعت 3 بعد از ظهر توسط پرواز |

+ نوشته شده در ساعت 5 بعد از ظهر توسط پرواز |

 
 
+ نوشته شده در ساعت 9 قبل از ظهر توسط پرواز |

"با کسانی که پس از ما به دنيا می آيند" 

آهای آيندگان، شما که از دل توفانی بيرون می جهيد که ما را بلعيده است.
وقتی از ضعف های ما حرف می زنيد يادتان باشد که از زمانه سخت ما هم چيزی بگوييد.

به ياد آوريد که ما بيش از کفشهامان کشور عوض کرديم
و ميدانهای جنگ طبقاتی را با يأس پشت سر گذاشتيم، آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود.

اين را خوب می دانيم:
حتی نفرت از حقارت نيز آدم را سنگدل می کند.
حتی خشم بر نابرابری هم صدا را خشن می کند.
آخ، ما که خواستيم زمين را برای مهربانی مهيا کنيم خود نتوانستيم مهربان باشيم.

اما شما وقتی به روزی رسيديد که انسان ياور انسان بود درباره ما با رأفت داوری کنيد!

از شعرهای معروف برتولت برشت

+ نوشته شده در ساعت 7 بعد از ظهر توسط پرواز |

Click for Full Size View
+ نوشته شده در ساعت 9 قبل از ظهر توسط پرواز |

TinyPic image

+ نوشته شده در ساعت 2 بعد از ظهر توسط پرواز |

هر چه می خواهم غمت را در سینه پنهان کنم سینه می گوید که من تنگ آمدم   فریاد کن...

+ نوشته شده در ساعت 3 بعد از ظهر توسط پرواز |

TinyPic image

دلم برای باغچه می سوزد  

من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم...

+ نوشته شده در ساعت 6 قبل از ظهر توسط پرواز |

 تو را من چشم در راهم ...
 
تو را من چشم در راهم
 شباهنگام كه مي گيرند در شاخ  تلاجن  سايه ها رنگ سياهي
 وزان دلخستگانت راست اندهي فراهم ... تو را من چشم در راهم .
شباهنگام ، در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند...
در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام
گرم يادآوري يا نه ، من از يادت نمي كاهم ... تو را من چشم در راهم  ...
+ نوشته شده در ساعت 1 بعد از ظهر توسط پرواز |

سوسیالیسم 
 
TinyPic image
 
+ نوشته شده در ساعت 3 بعد از ظهر توسط پرواز |

    پرنده فقط یک پرنده بود 

 پرنده گفت : " چه بویی ، چه آفتابی ، آه  بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت . "
پرنده از ایوان  پرید ، مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود ، پرنده فکر نمیکرد ،
پرنده روزنامه نمیخواند                                                           پرنده قرض نداشت پرنده آدمها را نمیشناخت...                                                                             پرنده روی هوا و بر فراز چراغ های خطر در ارتفاع بی خبری میپرید
و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه میکرد
پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود ...

 

+ نوشته شده در ساعت 9 قبل از ظهر توسط پرواز |

TinyPic image

+ نوشته شده در ساعت 1 بعد از ظهر توسط پرواز |